به گزارش تحریریه، شیه شیائو رونگ(薛小荣)، استاد تاریخ معاصر چین در دانشگاه فودان و کارشناس برجسته روابط بینالملل، میگوید جهان در آستانه مرحلهای قرار گرفته که در آن قدرتهای متوسط دیگر حاضر نیستند هزینه بیثباتی سیاستهای آمریکا را بپردازند.
بهتازگی اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، فاش کرده است که مقامات ارشد وزارت خزانهداری این کشور بهصورت محرمانه به چین سفر کردهاند. محور اصلی این سفر، رایزنی درباره تدارک «دور بعدی گفتوگوهای تجاری سطح بالای چین و آمریکا» بوده است. اندکی بعد، رسانههای آمریکایی نیز جزئیات بیشتری منتشر کردند و خبر دادند که زمان سفر دونالد ترامپ به چین نهایی شده و این سفر در هفته نخست ماه آوریل انجام خواهد شد.
اما چرا دقیقاً این بازه زمانی انتخاب شده است؟
از منظر تقویم سیاسی آمریکا، هفته اول آوریل همزمان با تعطیلات عید پاک است؛ دورهای که کنگره در تعطیلات به سر میبرد، تمرکز رسانهها پراکندهتر است و شدت حملات سیاسی بهطور موقت کاهش مییابد. در چنین فضایی، ترامپ میتواند با حداقل مزاحمت داخلی راهی چین شود و در فضایی نسبتاً آرامتر با طرف چینی گفتوگو کند.
با این حال، اهمیت این سفر فراتر از روابط دوجانبه پکن و واشنگتن است. این رویداد در چارچوبی بسیار گستردهتر رخ میدهد، یعنی چرخش جمعی قدرتهای متوسط جهانی بهسوی شرق.
در هفتهها و ماههای اخیر، کشورهایی مانند بریتانیا، کانادا، فرانسه و فنلاند―که همگی از قدرتهای متوسط غربی بهشمار میروند―با شدتی بیسابقه در حال گسترش همکاریهای خود با چین هستند. دلیل این تغییر جهت چیست؟ پاسخ کوتاه است: نوعی بیداری راهبردی که از سر اجبار شکل گرفته است.
این کشورها برای دههها بهشدت در نظام جهانی تحت رهبری آمریکا ادغام شده بودند، اما اکنون شاهد آن هستند که همین نظام، بیش از پیش توسط خود آمریکا «ابزارسازی» میشود. تعرفهها بهراحتی به سلاح سیاسی تبدیل میشوند، متحدان بارها به مهرههای چانهزنی بدل شدهاند و بیثباتی و تغییرات ناگهانی در سیاستها به یک امر عادی تبدیل شده است.

مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، بهصراحت از معضل قدرتهای متوسط سخن گفته است: «از نظر امنیتی به آمریکا وابستهاند، اما از نظر اقتصادی، بیشترین آسیب را از سیاستهای متغیر و غیرقابل پیشبینی واشنگتن متحمل میشوند. زمانی که عنوان «متحد» نهتنها ثبات به همراه نمیآورد، بلکه خود به منبع ریسک تبدیل میشود، جستوجوی مسیرهای جایگزین به یک غریزه بقا بدل خواهد شد».
در چنین شرایطی، چین دقیقاً همان چیزی را عرضه میکند که آمریکا روزبهروز کمتر قادر به ارائه آن است: قطعیت در دسترسی به بازار، تداوم فرصتهای سرمایهگذاری و قابلیت پیشبینی در همکاریهای فناورانه.
بریتانیا بهدنبال مذاکره برای کاهش تعرفهها و گسترش همکاریهای پزشکی است؛ کانادا در حال توسعه زنجیره صنعت خودروهای برقی است؛ و فنلاند همکاری در حوزه انرژیهای پاک و فناوریهای پیشرفته را در دستور کار قرار داده است. همه این دستاوردها یک هدف مشترک دارند و آن «کاهش وابستگی بیش از حد به بازار آمریکا و خنثیسازی ریسک ناشی از تغییرات ناگهانی سیاستهای واشنگتن» است.
در این دگرگونی بزرگ، تقلا و سردرگمی اروپا بیش از همه به چشم میآید.
امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، اخیراً بار دیگر با صدایی بلند هشدار داده است: اگر اروپا شتاب خود را افزایش ندهد، در میان فشار همزمان چین و آمریکا، از صحنه حذف خواهد شد. مکرون برای اروپا دو صورتحساب بحران ترسیم میکند:
نخست، آنچه او «سونامی تجاری چین» مینامد. وی بهویژه به کسری تجاری عظیم اتحادیه اروپا با چین اشاره کرده و معتقد است توان رقابتی بالای ظرفیت صنعتی چین، تهدیدی وجودی برای صنایع اروپا بهشمار میرود.
دومین بحران، از نگاه او، بیثباتی ناشی از آمریکا است. مکرون صراحتاً میگوید کشوری که زمانی بهعنوان محافظ دائمی اروپا تلقی میشد، اکنون خود به منبع تردید و نگرانی تبدیل شده است.
از همین رو، مکرون دچار شتابزدگی شده و خواستار بازگشت اروپا به نوعی «حمایتگرایی» است؛ البته نه به معنای سنتیِ بستن درها و انزوا، بلکه به این معنا که اروپا باید در حوزههای راهبردی کلیدی بر روی خود سرمایهگذاری کند.

او حتی بار دیگر پیشنهاد بحثبرانگیز خود را مطرح کرده است، اینکه ۲۷ کشور عضو اتحادیه اروپا با هم دست به وامگیری مشترک بزنند و با انتشار اوراق قرضه یورویی، سرمایهگذاری گستردهای در فناوریهای سبز، صنایع دفاعی و امنیتی انجام دهند. ناظران آگاه بهخوبی میدانند که این طرح صرفاً یک برنامه صنعتی نیست، بلکه در پسِ آن، جاهطلبی برای به چالش کشیدن «هژمونی دلار» نیز نهفته است.
مکرون اذعان میکند که در سالهای اخیر، نگرش اروپا نسبت به خودمختاری راهبردی تغییر کرده و پیشرفتهایی نیز حاصل شده است، اما تأکید میکند: «سرعت ما کافی نبوده و مقیاس اقداماتمان هم به اندازه لازم بزرگ نبوده است». او در این زمینه به هشدار اقتصاددان و نخستوزیر پیشین ایتالیا، ماریو دراگی، در یک سال قبل اشاره میکند که گفته بود اگر اتحادیه اروپا دست به اقدام نزند، ممکن است دچار مرگ تدریجی شود؛ و مکرون با لحنی تند میافزاید که «از آن زمان تاکنون، اوضاع بهشدت وخیمتر شده است».
با این حال، در داخل فرانسه، همصدایی کامل وجود ندارد. زمانی که برخی اندیشکدههای نزدیک به دولت بهصورت غیررسمی زمزمه کردند که باید بر تمامی کالاهای چینی تعرفهای تا ۳۰ درصد اعمال شود یا حتی ارزش یورو تا ۳۰ درصد کاهش یابد، وزیر اقتصاد فرانسه، برونو لومر، بلافاصله وارد عمل شد تا فضا را آرام کند.

او از یکسو با مکرون در خصوص وجود عدم توازن در تجارت همنظر است، اما از سوی دیگر، صراحتاً با اعمال تعرفههای فراگیر و کورکورانه مخالفت میکند. او بهجای آن، از رویکردی هدفمند همراه با تداوم گفتوگو دفاع کرده و تأکید میکند که پاریس همچنان باید کانالهای ارتباطی خود با پکن را حفظ کند.
همین دوگانگی رفتاری، بهخوبی پرده از معضل بنیادین اروپا برمیدارد: از یکسو از رقابت چین هراس دارد، اما از سوی دیگر نمیتواند از بازار چین چشمپوشی کند؛ میخواهد استقلال راهبردی خود را به نمایش بگذارد، اما در عین حال نگران رنجاندن آمریکا است. این واقعیت نشان میدهد که حتی پیشتازان اروپایی که شعار حمایتگرایی سر میدهند نیز بهخوبی میدانند که جداسازی و قطع زنجیرهها عملاً امکانپذیر نیست و در نهایت، راهی جز بازگشت به میز مذاکره باقی نمیماند.

اما پرسش اساسی اینجاست: جهت حرکت اروپا کدام است؟
آیا قرار است کاملاً به آمریکا تکیه کند، یا مسیر خودمختاری راهبردی را در پیش بگیرد؟ شواهد موجود نشان میدهد که گزینه دوم، بهتدریج در حال تبدیل شدن به انتخاب غالب در میان شمار فزایندهای از کشورهای اروپایی است.
سفر ترامپ به چین در ماه آوریل، پنجرهای کلیدی برای رصد آرایش آینده جهان خواهد بود. اگر چین و آمریکا بتوانند در حوزههای حساسی مانند تجارت و فناوری به نوعی توافق موقت دست یابند، زنجیرههای تأمین جهانی احتمالاً وارد مرحلهای از «تقسیمبندی» خواهند شد؛ نه به معنای جدایی کامل، بلکه در قالب شبکهای پیچیدهتر و چندمرکزی. اما اگر مذاکرات شکست بخورد و رویارویی تشدید شود، قدرتهای متوسط ناگزیر خواهند شد بیش از پیش دست به انتخاب بزنند و سرعت شکاف در نظام جهانی افزایش خواهد یافت.
با این حال، فارغ از اینکه کدام سناریو محقق شود، یک روند از هماکنون روشن است، جهان دیگر حول یک مرکز واحد نمیچرخد. دیپلماسی فشارمحور و بیثبات آمریکا، در کنار بحرانهای چندلایه در درون اروپا، چین را از یک «رقیب» صرف، به «شریکی غیرقابل جایگزین» برای بسیاری از کشورها تبدیل کرده است. موج فزاینده سفر به پکن را نه باید یک چرخش ایدئولوژیک دانست، بلکه بیشتر میتوان آن را تطبیقی واقعگرایانه با نظم بینالمللیِ هرچه متزلزلتر توصیف کرد.
در سالهای پیشرو، احتمالاً شاهد آن خواهیم بود که کشورهای بیشتری به راهبرد موازنهسازی دوگانه روی آورند: از نظر امنیتی به آمریکا تکیه کنند و از نظر اقتصادی به چین؛ یا دقیقتر بگوییم، میان چند قدرت بزرگ توازن برقرار کنند تا حداکثر فضای مانور را برای خود حفظ کنند. این نوع چندجانبهگرایی منعطف بهتدریج به راهبرد بقا برای قدرتهای متوسط جهان تبدیل خواهد شد.
پایان/













نظر شما